قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

676

تاريخ الفي ( فارسى )

و او را نزديك به هلاكت [ 91 ب ] رسانيد و اطبّاء از علاج عاجز آمده اتّفاق نمود [ ند ] كه اين انگشت را بايد بريد . زياد چون اين سخن از اطباء شنيد شريح قاضى را حاضر كرده گفت : اى شريح مىبينى كه چه چيز بر دست من ظاهر شده ؟ و اطبّاء مرا به قطع آن امر مىكنند . تو در اين باب چه مصلحت مىبينى ؟ شريح گفت : ايّها الامير من مىترسم كه اجل نزديك رسيده باشد و تو با خداى سبحانه و تعالى اجزم - يعنى دست‌بريده - ملاقات كنى . و اگر حيات امير باقى باشد باز از آن مىترسم كه به طريق عرب فرزندان تو را ابن الاجزم گفته باشند و اين اسم در اولاد تو ماند . پس زياد گفت : من با طاعون هرگز در يك لحاف نمىخوابم . چون شريح قاضى از پيش او بيرون آمد مردم شريح را ملامت كردند و گفتند : عجب از شريح كه به بريدن دست راضى نشد . شريح گفت : المستشار مؤتمن . « 1 » من آنچه بهتر بود او را گفتم . القصّه ؛ زياد به سخن شريح قاضى ترك آن عزيمت كرد و بعضى گويند كه زياد به قطع انگشت جازم شد ، امّا چون آتش و داغى را ديد پرسيد : اين چيست ؟ گفتند : بعد از بريدن به اين آهن‌پاره داغ بايد كرد . زياد از آن بترسيد و ترك آن اراده نمود . چون آثار مرگ بر او ظاهر شد پسرش گفت : اى امير شصت عدد جامه جهت خاصهء تو طيار شده ، در كدام‌يك از آنها تو را كفن بايد كرد ؟ گفت : اى پسر بتحقيق كه نزديك شده است به پدر تو لباسى كه بهتر از اين لباسهاست . قبر او در كوفه در موضعى كه به توّيه مشهور است واقع است . زياد مردى بود سرخرنگ و به چشم راست احول . « 2 » و هم در اين سال وفات ربيع بن زياد الحارثى - كه از جانب زياد والى خراسان بود - روى نمود . سبب موت ربيع را چنين نوشته‌اند كه چون خبر قتل حجر بن عدىّ به او رسيد بسيار اندوهگين شد و گفت : بعد از اين هميشه عرب از روى ذلّت و خوارى كشته خواهد شد . و بعد از اين ، به يك هفته ، روز جمعه بيرون آمد و گفت : اى مردمان بدانيد كه من بعد حجر بن عدىّ حيات خود نمىخواهم . من بعد از نماز كه وقت اجابت دعاست دعا خواهم كرد . بايد كه شما همه آمين بگوييد . پس چون از نماز فارغ شد هردو دست برداشت و گفت : اى بارخدايا اگر مرا نزد تو قربى هست پس مرا زود به سوى خود بخوان و از اين سراى فانى به سراى جاودانى رسان . پس از مسجد بيرون آمد و هنوز به خانه نرسيده بود كه بيهوش بر زمين بيفتاد . او را برداشته به خانه بردند . اتّفاقا همان روز مرغ روح او از قفس قالب پرواز نمود . او در وقت مردن پسر

--> ( 1 ) . حديثى است از رسول اللّه ( ص ) كه ابن ماجه و ترمذى از آن حضرت نقل كرده‌اند . ( 2 ) . به اعتقاد اكثر مورّخين ، زياد در امور دنيا مردى بود عاقل و باكفايت و سخنور . طبرى و ابن اثير مىگويند كه زياد سرخ گونه بود ، چشم راستش انحراف داشت ، ريش او كمى سفيد و دراز بود ، و جامهء وصله‌دار مىپوشيد .